الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
271
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
سپس قاصدى را به سوى ( پسر ) « 1 » عمويش ، ورقة بن نوفل بن اسد فرستاد و گفت : به او بگو كه وقتى محمد پيش تو آمد ، مرا به او تزويج كن . پس از آن كه ابو طالب آمد ، خديجه به او گفت : نزد عمو ( زاده ) ام برويد تا مرا به تزويج محمّد دربياورد و من در اين مورد با او سخن گفتهام . پس آنها پيش عموزادهاش رفتند و ابو طالب خديجه را از او خواستگارى كرد . « 2 » ( 1 ) خواستگارى به وسيلهء ابو طالب كلينى در فروع كافى با سندى از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود : هنگامى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مىخواست با خديجه ازدواج كند ، ابو طالب به همراه خانوادهاش و عدهاى از قريش نزد ورقه فرزند نوفل ، عمو عموزادهء ) خديجه رفتند . آنگاه ابو طالب شروع به صحبت كرد و گفت : « حمد و سپاس خداى اين خانه را ، همان كسى ما را از ذريهء ابراهيم و اسماعيل قرار داد ، و ما را در حرم امنى فرود آورد و بر مردم برترى داد و به اين سرزمين بركت و نعمت بخشيد . ( 2 ) اما اين برادرزادهام بر تمام مردان قريش برترى و رجحان دارد و با هيچ كس مقايسه نمىشود مگر اين كه وى بهتر از او است و در ميان مردم كسى مانند او نيست . اگر چه از جهت مالى تهيدست است ، اما مال ، عاريهاى است كه پايدار نمىماند و سايهاى است كه زايل مىشود ، او به خديجه راغب و خديجه هم به او راغب است و ما آمدهايم كه با رضايت خديجه ، او را از شما خواستگارى كنيم و كابينش بر عهدهء من مىباشد كه اگر بخواهيد پرداخت مىكنم ، و قسم به خداى اين خانه كه محمد داراى اقبالى بزرگ و دينى شايع و خردى بىكاستى است . » سپس ابو طالب ساكت شد و عموزادهء خديجه شروع به سخن كرد ، امّا به لكنت افتاد و از پاسخ ابو طالب بازماند و درماندگى او را فراگرفت و اين در حالى بود كه او از قريشيان به شمار مىرفت . « 3 »
--> ( 1 ) . در اين كتاب و در كافى ، ج 5 ، ص 375 و السيرة الحلبية ، ج 1 ، ص 129 آمده كه ورقة عموى خديجه بوده است و اين صحيح نيست ، زيرا ورقة پسر نوفل بن أسد و خديجه هم دختر خويلد بن أسد بوده است ، بنابراين آنها با هم پسر عمو و دختر عمو بودهاند . ( 2 ) . بحار الانوار ، ج 16 ، ص 3 - 4 به نقل از خرائج ، ج 1 ، ص 140 ، با اندكى تصرف . ( 3 ) . بنابراين آنچه را كه علامهء مجلسى در بحار الانوار ، ج 16 ، ص 19 به نقل از كازرونى در كتاب المنتقى از